Part.39☃️🥀
[سختیها و رنجها، شاید فقط زمینهساز طلوعی تازه باشند.]
Savina & Drones _ Glass Bridge
این آهنگ رو همراه این پارت گوش بدید.
𝄗࣭𝄗ׂ𝄗࣭𝄗ㅤ୨🩶୧ㅤ𝄗࣭𝄗ׂ𝄗࣭𝄗
گوشهای روی زمین نشسته و به دیوارهی سرد کانکس تکیه داده بود. مثل یه پرندهی زخمی و بیپناه، زانوهاش رو تو سینهاش جمع کرده بود. شهر خاکستری بود. روحش و قلبش هم خاکستری شده بودن. انگار که داخل یه روزمرگی سرد و بیمعنا گرفتار شده بود. دلواپس و نگران بود. عصبانی بود. از خودش عصبی بود و از نفس کشیدنش بیزار بود. جرات نگاه کردن به خودش رو نداشت. تنها و بیپناه تو خرابهای که خودش پا توش گذاشته بود، داشت از دلتنگی و نگرانی پس میفتاد.
قرار نبود این شکلی بشه. قرار نبود برای رسیدن به چیزی که میخواست، برای پیدا کردن کسی که حتی نمیدونست زنده است یا نه بهترین دوستش رو از دست بده. قرار نبود بعد از چند ساعت بیخبری با یه ماشین خالی وسط جاده رو به رو بشه. اون صحنه یه ترک عمیق روی دلش انداخت. بکهیون تو اون لحظه دیگه جنگیدن بلد نبود. کم آورد. از خودش حالش بهم میخورد. حس میکرد زیر آوار مونده و نمیتونست نفس بکشه. خودخواهیش منجر شد به از دست دادن دوستش و برادر کوچولوش. این خودخواهیش همیشه به بقیه آزار میرسوند.
نگاهش افتاد به دستهاش... همون دستهایی که جعبهی قرص رو سفت و سخت نگه داشته بودن. قلبش دیگه حرف گوش نمیداد. یکی درمیون میزد و بعد یهویی میکوبید، جوری که نفسش بند میاومد. دمای بدنش بالا پایین میشد، کف دستاش عرق کرده بودن. هر بار که ضربان جا مینداخت، یه حس سقوط میاومد سراغش، حسش مثل افتادن از یه جای بلند ولی بدون برخورد به زمین بود. اون حالت معلق، اون لرزش لعنتی توی سینهاش آزارش میداد. دلش میخواست بزنه زیر گریه، اما نه از درد... از خستگی و از جنگیدن با خودش.
رایحهی آشفته و بیمارگونهی کهرباش تو هوا موج میزد. حتم داشت اگه پدرش یا لوهان اینجا بودن سرزنشش میکردن. اما تو این لحظه، حتی خودش هم خودش رو لایق زنده موندن نمیدید چه برسه به اینکه بخواد نگران رایحهاش باشه. درد خودش دیگه براش اولویت نداشت، نه تا وقتی که نمیدونست چه بلایی سر یوجین اومده. قطره اشکی بیصدا از گوشهی چشمش پایین لغزید. دلش آغوش چانیولش رو میخواست. دلش بوسههای نرم و آرامش بخش یودای گوش درازش رو میخواست. کاش اینجا بود تا آرومش میکرد.
رایحهاش شبیه به گرد مرگی شده بود که همه جا پیچیده و غمِ عالم روی سینهاش سوار بود. باید اون قرص لعنتی رو میخورد و دوباره سرپا میشد تا بتونه دنبال یوجین بگرده. قسم میخورد که اگه اون بچه رو سالم پیدا کنه، بیهیچ درنگی از این جهنم دل میکنه و برمیگرده کره. نمیخواست و نمیتونست بیشتر از این تو این غمکده بمونه. دیگه هیچ چی مهم نبود. نه مادرش، نه ایدن و نه حتی سارا. باید به حرف چانیول گوش میکرد و هرگز پاش رو به اینجا نمیذاشت.
YOU ARE READING
ZIMA
Werewolfآدما همونطور که یهویی وارد خط فرضی ای که دورت کشیدی میشن، همونطور یهویی هم بار و بندیلشون رو میبندن و جوری ناپدید میشن که انگار هیچ وقت نبودن... یکی تو بهار و زیر شکوفه ی درختا یکی تو تابستون و زیر نور تند خورشید یکی تو پاییز و خیابون هایی که بارون...
